نرسیده به سیمهای خاردار، از همین حالا تا بهار بعد

 

 

 

 

من وحید طلعت بودم مثل همیشه

و از سرزمینهای تو عبور می‎کردم

چشمههای بُز

کوههای انگور

و دره‎های گلابی گس

من وحید طلعت با همین کاپشن آمریکایی

و تک تیر اندازی که حالا با عطر توتون می‎فهمیدمش

انگشت بر ماشه

چشم دوخته به پرواز لک لک ها به آنسوی مرز،

بارها دلش برایم سوخته بود.

من بارها فکر کرده بودم به او و رویاهای نداشته‎اش

و اینکه می‎توانست در جای بهتری نشسته باشد؛

در خلاف مسیر باد.

که بوی توتون نشناسدش

که هوس کشتنش به سرم نزند

که...

  

یاغی گری در خون ماست پیر مرد!*


وگرنه این کافه‎ها،

این میدانها

این مدیاها

کجای زندگی ما هستند؟

 

او حالا کجاست؟

 

 

 

 

 


/ 0 نظر / 23 بازدید